سرمقاله های من در ماهنامه تدبیر فردا
سرمقاله های من در

شماره چهارم / ولخرجی از گذشته های تبریز

شايد که نه حتماً صدها بار اين جمله راشنيدهايد: »تبريز شهر اولينهاست.« صفت زيبايي است. از اولين دستگاه چاپ و اولين مدرسه به شيوهي آموزشي مدرن بگير تا اولين بلديه و انجمن شهر و اولين شهرباني و خيلي چيزهاي ديگر که اولين بار در تبريز اتفاق افتاده است.
شايد بشود چندتاي ديگري از اين صفتها پيدا کرد. »تبريز، شهر حماسهها و انقلابها«، »تبريز، زادگاه آزادمردان و دليران«، »تبريز، شهر علامهها«، »تبريز، شهر باکريها«، »تبريز، شهر لحظههاي تاريخساز«، »قوجامان تبريز« و ...
ولي آخرش که چه؟ راستي که چه بشود؟ هيچ براي يک لحظه فکر کردهايم که چرا هر چه در مورد تبريز گفته ميشود مربوط به گذشته است و نه حال. چرا امروزِ تبريز به چشم نميآيد و وقتي استاندار و شهردار و وکيل و نماينده و غيره و ذلک و حتّي رييسجمهور و مقامهاي کشوري دربارهي تبريز سخنراني ميکنند، گذشتههاي دور و نه چندان دور را فراياد ميآورند و از امروز تبريز حرفي براي گفتن وجود ندارد.
امروز تبريز چه شکلي است؟ کداميک از ما ميتواند تبريزِ امروزي را توصيف کند. پس موضوع انشا اين است: تبريز امروزي را بدون لفاظي دربارهي گذشتهي آن برايمان تعريف کنيد؟ يا دربارهي تبريز امروزي چه ميدانيد؟
شماره دوم / ویژه نامه اولین سالگرد درگذشت استاد عابد
یکسال از آن روزهای سرد پاییزی گذشته است. اولین برف تبریز تازه به زمین نشسته بود. برفی سبک به سفیدی خود برف. درست به همان سفیدی که در مقایسه هایمان به کار می بریم و می گوییم به سفیدی برف. ما سرمان گرم بود به خبرنامه اولین جشنواره فیلم کوتاه رحمت. مصاحبه می کردیم و می رفتیم سراغ پیاده کردنسان و بد تنظیم و صفحه بندی. شماره اختتامیه داشت آماده می شد. 48 ساعت بدون حتی یک دقیقه خوابیدن.
ادامه مطلب ...
شماره دوم / اسلام غنچه لری، هویت ملی من و ...
بعد از بیش از یکصد سال حضور قانون در حیات اجتماعی ایران بدون شک ما باید یکی از مجرب ترین ملل دنیا در زمینه ی وضع و اجرای قانون باشیم. قانون روح حیات اجتماعی دنیای معاصر است و حضور آن در زندگی بشر مانند هوا برای بقا لازم و ضروری است. اما چرا جامعه ما بعد از یکصد سال هنوز تبعیت از قوانین را یاد نگرفته است؟ چرا هنوز قاونگذاران ما به آن حد از آگاهی نرسیده اند تا قوانین علمی و عملی وضع کنند؟ چرا ساختارهای اجتماعی ما همیشه برای خود گریزگاه هایی برای فرار از قانون دارند و در اکثر مواقع این گریزگاه ها باعث می شود که مدیران، لابی ها و گروه های فشار سیاسی و اقتصادی و حتی فرهنگی بر روند طبیعی و منطقی حیات اجتماعی ما تاثیر منفی و مخرب بگذارند؟
یافتن پاسخ متقن و مستدل این چراها مطمئناً در توانایی صاحب این قلم نیست و اصلاً این مطلب در پی پیدا کرن دلیلی برای آن چه گفته شد، نیست. اما با این مقدمه می خواهم در مورد یکی از اتفاقات عجیب در حوزه رسانه و فرهنگ آذربایجان بحث کنم. می گویند یکی از اهداف تاسیس و راه اندازی شبکه های استانی تلاش برای تقویت هویت منطقه ای، قومی و محلی آن استان است. تا این جای کار همه چیز صحیح و قابل تقدیر است. پس حالا می دانیم یکی از وظایف شبکه های استانی چیست و اجرای این وظیفه حقی است که طبق قانون بر گردن مدیران شبکه های استانی سیما قرار داده شده است.
مسئله دوم آن است که تقویت هویت فرهنگی هر منطقه یا قوم شامل تلاش برای شکوفایی آداب، زبان و سنن آن قوم در سطح همه ی آحاد و سنین آن منطقه و یا استان می شود و هیچ یک از صنوف و سنین از این قاعده مستثنی نخواهد بود. یعنی باید برنامه هایی تدارک دید که به اندازه تنوع سلیقه ها و سنین بتوانند در تقویت هویت قومی تاثیرگذار باشد.
می گویند بخشنامه ای به مراکز صدا و سیمای تمامی استان ها ابلاغ شده است که کاملاً ناقض یکی از اصلی ترین اهداف تاسیس شبکه های استانی است. برطبق این بخشنامه همه ی مراکز استان ها و شبکه های استانی سیما موظف هستند برنامه های کودک و نوجوان خود را به زبان فارسی تهیه و پخش کنند و حق استفاده از زیان قومی و یا لهجه ی محلی خود در برنامه های کودکان و نوجوانان را ندارند. شاهد این ادعای ما برنامه های کودکان و نوجوانان شبکه های سیمای استان های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و اردبیل که ما هر سه اشان را دیده ایم و دریغ از یک کلمه ترکی در آن.

ما زفلک برتریم
من و مولوی
نمی دانم اگر مولوی وجود نداشت و یا حتی شمس که با
مولوی چنان کند که مولوی شود این دنیا چه چیزهایی را کم داشت. مسلماً
زیبایی های بسیاری از این دنیا کم می شد. زیبایی های از شعر و اندیشه و
عرفان. حتی رقص سماع و چرخ مستانه ی صوفیان. مطمئنم که نمی شود همه آن ها
را شمرد. این فرزند شوریده سر «سلطان ولد بلخی» عالمی را گرفتار افسون شعر
و اندیشه اش کرده است.
حالا اگر از شما بپرسند اگر مولانایی بود شما
چه چیزی در زندگیتان کم داشتید؟ چه جوابی می دهید؟ من به راحتی می توانم
بگویم که اگر جلا الدین محمد نامی نبود تا شمس در او بنگرد و دریای بیکران
حقیقت را در او ببیند، چه چیزهایی غیر آن بیشمار چیزها که دنیا بدون او کم
داشت، برایم گیرای و معنا و مفهوم کنونی را نداشت. برخی اگر او نبود کلاً
بی معنا می شدند و برخی معنای دیگری برایم می یافتند.نمی توان همه آن ها
را این جا ردیف کنم ولی سه تا از مهم ترینشان را خواهم نوشت.

روی جلد اولین شماره ماهنامه تدبیر فردا
ما به رپرتاژ محتاجیم
این جمله شاید باعث شود دلتان به حال ما بسوزد و آهی از ته دل بکشید و سرتان را تکان دهید و افسوس و غم و دریغا بخورید که چرا فرهنگ ما به چنین روزی افتاده است که حتی یک ماهنامه ساده اش نمی تواند به تنهایی روی پای خودش بایستد و محتاج رپرتاژ است. و شاید سریع یاد رکن چهارم دموکراسی افتاده اید و سعی می کنید به عواقب ضعف رسانه های خصوصی که در کشور ما تنها نشریات، وبلاگ ها و سایت ها را در بر می گیرد، می اندیشید. به هر چه که فکر می کنید بدانید که نیاز به رپرتاژ برای ما تنها یک معنا دارد و آن هم این که مجبوریم مانند برخی از نشریات که خیلی گردن کلفت تر و رابطه دارتر از ما هستند کمر همت به اخلاق گرا بودن ببندیم و به قول معروف از آنهایی باشیم که اصل: «دیمه منه دیمییم سنه» را رعایت می کنند.
چه کاریه! بلند بشی بگی پیاده روهای مرکز شهر تبریز درست روبه روی عمارت شهرداری تبریز پر از آشغاله. پس تکلیف رپرتاژهای به آن خوشگلی که شهرداری به این و آن نشریه می دهد، چه می شود؟ ما هم از آن رپرتاژها دلمان می خواهد یا نه؟ صد البت که اگر نباشد این رپرتاژها که کار ما لنگ می شود و باید در دکان را تخته کنیم.
پس می بینید که اخلاق گرایی برای یک نشریه از نان شب هم واجب تر است. خیال نکنید که ما هم از آن افراد کوته فکری هستیم که تا تقی به توقی می خورَد قهر می کنند و عطای نویسندگی و روزنامه نگاری را به لقایش می بخشند و می روند روبه روی پارک شاهگلی- اِ... ببخشید ائل گلی - ذرت و لبو و یرآلما یومورتا می فروشند یا این که مسافرکشی می کنند و با پررویی مسیر 75 تومن را 100 تومن می گیرند و سهمیه بندی بنزین را هم بهانه می آورند.
